Rushhour

از تنهایی خودم به همان اندازه که از تنهایی تو بیم دارم نمی ترسم

 که مرا به سمت سرزمینی سوق می دهد آفت زده

که نقش خیال تو برپیکره اش نقش بسته

وای ... وای ... وای ...

وای اگر این دلهره رنگ حقیقت بر خود بگیرد

وای اگر زمزمه های لب ترس حقیقت داشته باشد

وای اگر آرامش دریای طوفان زده ام باز نگردد

که تبعید شده ی ساحلی پر از رد پای تو خواهم شد

 

آهسته گم می شوم آهسته خاکستر آهسته بر باد

لا به لای شعرهایم قدم می زنم که عطر تو پابرجاست

مرور می کنم چهارشنبه بارانی ام را

می ترسم از چشمانی که سرد و بی روح شده اند

پیدایم کن ، پیدایم کن ، من مسافر شهر چشمان تو بودم

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 22:53 توسط شاهین| |


به گذشته بر می گردم ، آدمک چوبیه نخ آویز

به آینده می نگرم ، قابی شکسته ای که شیشه هایش خرد شده اند

و اکنون ... نمی دانم

خانه ای متروک و مطرود

گندم زاری به آتش کشیده

و مترسکی که ملتمسانه چشم به آسمان دوخته و می گوید بیایید

شاید قطره ای آب ...

دریغ از آنکه روحش را به اسارت برده اند

نگاهی که می لغزد ...

صدایی که می لرزد ...

و لبخندی تلخ که بر لب دارد

بی آنکه بداند چرا

 

گم شده ام میان چراغ دو تیر برق کوچه

خاموش شد

 

نه دیروز ، نه امروز و نه فردا

من از قبل مرده ام

نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 11:49 توسط شاهین| |


بیهوده به دنبال چه می گردی شاعر باز کن چشمانت را !

کجای این گندنامه محتاج به چرندیات تو می نماید که چنین غرق در وهم و خیالی ؟

قافیه ؟!!

واژه ای تازه و نو ؟!!!

لب دریا ... خیره بر آبی بی پایان ... !

نشد ؟

پاییز ، زیر باران ، خش خش برگ ها ... !!

غمگین است ؟

دست در دست ، همه چی آرومه ؟؟

نمی بینی کودکی پارچه و بطری بر دست ، پاک کنم ؟

بخاری ماشینت روشن ، می چرخوانی فرمان را به هر سو که دلت خواست

 تو چه می دانی از سرما ؟؟

انصاف کن ، راستش را بگو ، چند بار به تماشای سگی  که در میان زباله ها پرسه می زند نشسته ای ؟

مگر غیر از قناری و مرغ عشق چیز دیگری هم بود ؟!!!

فوق فوقش در قفس بودند و تو آزادشان کردی

به دنبال چه می گردی ؟ عشق ؟

وقتی حتی نمی دانی که عشق چیست !!!

 بازی عشق است ؟ یا عشقبازی !

دیده ای دختری را که برای لمس فردا

زیر کوهی از غم و نفرت لقب فاحشگی به یدک دارد ؟

پسری را که سینه سپر کرده و بادی به غبغب انداخته و می گوید : حلش کردم !!

غافل از آن که بیچاره نمی داند چه کسی تن به حراج گذاشته !!  

اشک کودک را چطور ؟

پدری که می آید و باز مثل هر شب مست

سیگاری روشن می کند و

داستان هر شب

دعوا و کتک کاری

...

...

و تو همچنان روی بوم

درخت را سبز بکش

آفتاب را زرد و رودخانه را آبی

نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت 1:1 توسط شاهین| |


توی این اتاقک سرد

وقتی که می بارد از هر سو درد

وقتی که چشمانم می گردد پی روزنه ای بر نور

میان حضور موزون سکوت  

دستانم سرد

جسمم بی روح

واژه هایم بی رنگ

چمبره به روی سینه ام ترس و وحشت

تا چشم می بیند دیوار هست و دیوار

لمس بی انتهای رج های آجر

لمس خاطره های به جا مانده بر سنگ

دیوار ...

دیوار ...

دیوار ... 

دیواری بین من و تو

نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 12:10 توسط شاهین| |


کوله بارم را بسته ام امشب

بوسه ای بر لب مرگ خواهم زد

آخرین قطره ی اشک را خواهم ریخت

 تن عریان درختی به تبر خواهم زد

خسته ام از جور و جفایی که بر من شد

دستی به دست نوازشگر درد خواهم زد

رقص باد به روی گندم زار چه زیباست

آتشی بر مزرعه خشک وجودم خواهم زد

می شنوم از دور  قناری ها می خوانند

بر لب و بغض گلو مهر سکوت خواهم زد

 

پایان

نوشته شده در چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 23:43 توسط شاهین| |


چشمانم را بستم

 قطره ای شدم به روی پنجره ی اتاقت

که به تماشایت بنشینم گر چه اندک

شانه ای شدم برای نوازش موهایت 

قصه ای برای خواب شب هایت 

قهوه ای شدم همان که دوست داری

تا که پر کنی بوم را از من

سنگ شدم چون کوه و

عروسکی برای تنهایی هایت

چشمانم را باز کردم و آهی شدم

جاری بین دو لب

همین جا بود !!

انگشتانت میان انگشتانم ...

اشک شدم وگونه ای را بوسه باران کردم

پنهان شدم پشت لبخند های تلخ

تا که مبادا کلبه ام را ویرانه بینی

سنگی شدم و آینه را شکستم

و باز چشمانم را بستم

نوشته شده در شنبه 20 آذر1389ساعت 22:27 توسط شاهین| |


آنقدر دلم گرفته است که

نمی دانم خود را در پس کدامین شعر

کدامین ترانه پنهان کنم ...

نوشته شده در پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 15:14 توسط شاهین| |


یک لحظه ، تنها یک لحظه نگاه تو

هنگامی که خود را در تو دیدم و تو لبخند زدی

و تمام وجود من لرزید

 توبه کردم از عهدی که با خود بسته بودم

توبه کردم از بی تو به سر کردن

تنها یک لحظه

 و من مرورش می کنم هزاران بار ...

نوشته شده در جمعه 28 آبان1389ساعت 0:22 توسط شاهین| |


به چشمانم تنها خاکستر آرزوهایم باقیست
کهنه خاطره هایی بر یاد دارم
دستانی سرد و آغوشی خالی
که در عمق سکوتم سر گردانند
من مانده ام ، تکه ای کاغذ
و عمری پریشانی
نوشته شده در یکشنبه 23 آبان1389ساعت 0:30 توسط شاهین| |


 
شب آمد و من باز به فکر پروازم
تو رها گشتی و بی تو من آغازم
هم قفس در عهد نبود جدایی هرگز
غم آمده و خیمه زد بر پیکره ی آوازم

چه کسی خواند تورا که چنین شتابان رفتی
چه کسی بال پروازت داد که بی پروا رفتی
تو ز آسمان بودی نه از جنس خاک و زمین
آسمانی باش عزیزم گر چه بی خداحافظ رفتی
نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 0:15 توسط شاهین| |


دلم امشب آغوش گرمی می خواهد که تنها برای من باز شود

دلم امشب چشمانی مست می خواهد که مرا با هر نگاهش به آتش کشد

دوست دارم از خود بی خود شوم

دوست دارم به بی نهایت سفر کنم

دوست دارم از مرز من بودن بگذرم امشب

چه بی تابم

چه پریشان و آشفته

در این تاریکیه مطلق در این سکوت

دستانم بیشتر از همیشه تو را می خوانند

بغضی هزار ساله در گلو دارم

سینه ای مملو از درد

چشمانی پر از خواهش

دلی بی آرامش

و من

منی تنها

نوشته شده در شنبه 27 شهریور1389ساعت 4:7 توسط شاهین| |


نمی دانم تقصیر من یود یا دفترچه ی خاطراتت

که از بین آن همه رنگ

تنها چند باریکه ی خاکستری از آن من شد ...

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 21:46 توسط شاهین| |


بازم میون واژه ها دنبال چشمای توام

عجب خیال کهنه یی انگاری باز پیش توام

تو این شب های بی فروغ گرمیه دستاتو می خوام

ببخش به من نگاهتو ، که جز تو هیچی نمیخوام

صدام بزن از عمق شب که خلوتم بی تو عزاست

ستاره جونی نداره وقتی که ماه ازش جداست

صدام بزن از عمق شب نذار که تنها بمیرم

بذار تو قربت چشات با غصه آروم بگیرم

هیچ می دونی با سایه ها همدم و همزبون شدم

بغضی شدم توی گلو غصه ی بی تموم شدم

هر شب خیالتو با یه زرد غم انگیز می کشم

برگی می شم به زیر پات می میرم و زنده میشم
نوشته شده در پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 1:1 توسط شاهین| |


لب هامو به هم می دوزم گر چه دنیام رو به سقوطه

تو دلم صدات می لرزید ، که اونم رو به سکوته

واسه پر پر شدن من دوری از چشمات  کافیه

اونیکه واست می مردش مگه چیزی ازش باقیه ؟

 

حس قریبی میگیره چشامو، بوی بارون میاد انگار

جون می ده ستاره یی ، به خیال آرزوی دیدار

نمی دونم فردا که می رم منو باز به یاد میاری

نمی دونم فردا که می رم اشک می شی واسم می باری ؟!

 

نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت 23:56 توسط شاهین| |


دنیا پر شده از آدمای رنگو وارنگ

گوشها می شنون دروغ های خیلی قشنگ

یکی زرد می شه یکی قرمز و آبی

یکی هم پاییز میشه یه روز سبز بهاری 

دل نگو آدما یه دل دارن قد یه دریا

چراغ قرمز نداره دلاشون دم در بده بیا بالا

درسته ماشین زیاده ولی خر سواری مد شده

یکی دنبال پولو پله یکی هم دنبال مده

تا میتونی زیر آب بزن بعدش کوچه ی علی چپ

مداد رنگیاتو وردار نقاشی کن هی راست و چپ

یکیو سیاه بکن با یکی مثل فرشته ها باش

تاریخ انقضاش تمومه؟ خب یکی دیگه بذار جاش !

نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 0:54 توسط شاهین| |


در خود گم شده ام دیگر خودم را هم نمی شناسم

غریبه ای از درون آینه بر من زل زده است

از دریچه ی چشمانش دنیایی پیداست پر از دروغ پر از هوس پر از شهوت

پر از خالی ها

انگار فراموش کرده که او اینجاست بر روی زمین

این مهمان ناخوانده نمی داند که باید عادت کرد باید همرنگ دیگران شد

 

نوشته شده در دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 0:27 توسط شاهین| |


دیروز هر آنچه رویایش به سر داشتم همه امروز نقش بر آب شد
دیروز اگر دستی به دست داشتم همه امروز برایم چون خواب شد
بار دیگر روزگار مرا تا قله برد و به یکباره دره ام کرد
عقربه هوای رفتن نداشت ، برگشت و سراپا خاطره ام کرد
تاریکی آمد و سایه انداخت به تمام وجودم ، تار و پودم
بوی باران آمد و چشمانم لرزید ، شدم آشنا با آنچه بودم
هزاران بار عاشقت گشتم هزاران بار مرا در من شکستی
هزاران بار توبه از عشق تو کردم دگر چیست این مستی

دگر چیست این مستی ...

نوشته شده در جمعه 11 تیر1389ساعت 13:25 توسط شاهین| |


به یاد دارمت

لبخند می زدی

 نگاهم می کردی

از درون قاب شیشه ای دیوار

و من مست تماشایت بودم و از خود بی خود

جرم من تنها لحظه ای پلک زدن بود

و تکه سنگی که درون آب غلتید

و تصویر تو را با خود برد ...

نوشته شده در جمعه 4 تیر1389ساعت 11:55 توسط شاهین| |


ای نام تو آرام گرفته بر ساحل دل بی تابم

اندکی بیش صبر کن طاقت انتظار دگر ندارم

سال ها التماس دریا کردم که مرا مژده دهد

حال که آمدی بگذارلمس دستانت دوباره دریابم

 

بی تو آسمانم ابری بی تو دریای دلم طوفانیست

بی تو شب هایم ماه ندیده دلم از آرامش خالیست

عطر تن تو پیچیده به سراسر خیالم اکنون

اگر از برم روی این بار هم دگر چه از من باقیست

نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 22:14 توسط شاهین| |


من کویرم تو سرابی قطره قطره آبم کن

اندکی غم طبق عادت توشه ی راهم کن

 

منو بسپار به جاده تا فراموشم شه نگاهت

دلتو ازم جدا کن تا که آروم بگیره خیالت

 

بگذر از من تا چشات رنگ تابستون بگیره

وقتی دیدی از همه سیری دلت بهونمو بگیره

 

باز دوباره یاد من کن اونکه برات می مردش

دلواپس لحظه هام شو کسی که واست می گفتش

 

تو واسه من بهونه ی خوش زندگی هستی

تو واسه من شروع فصل دلبستگی هستی

 

فصلی نمونده نازنین تا دیگه برات بمیرم

ذره ذره دل شکوندی از تو وعشق تو سیرم

نوشته شده در جمعه 14 خرداد1389ساعت 11:39 توسط شاهین| |


"آسمون هر جا که بری آبیه"

همه ی آدما نقاب به صورت   

گوش ها به دروغ شنیدن عادت کردن

چشم ها هم حال چندان خوشی ندارن اخیرا با دل آدما همسایه شدن و بد جوری هوای همدیگرو دارن

 عشق !!؟

حاج آقا قدش چنده ؟ اندام ؟ مایه تیله چطور ؟ ...

حاج خانوما هم که  ...

جالبش میدونی چیه ؟

همه آدما اینا رو میدونن و باز خودشونو به نفهمی می زنن !!

دلشون،خداشون واسشون پشیزی ارزش نداره !! شایدم داره و ما چشم بصیرت نداریم ..

میگن که تو آینده روبوت ها و ماشین ها به آدما حکومت خواهند کرد . ( چه رسمی )

بی ربط هم نمی گنا !!!

 ما هم دل خودمونو خوش کردیم داریم شعر می نویسیم

هی دوس داریم این دنیای نکبت رو خوشگل ببینیم !!

آره داداش آسمون هر جا که بری آبیه ...

 

نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 1:4 توسط شاهین| |


دلم گرفته است آسمان ، ببار تا بدانم که تنها نیستم

خسته ام از دلتنگی ، از این احساس بی پایان

که می دانم تا زنده ام با من است

و می دانم تا زنده ام با من نخواهد بود هرگز

ببار آسمان ،ببار تا بدانم تنها نیستم

کاش می شد ، کاش می توانستم واژگانم را روی کاغذی سفید رها کنم

افسوس که هر روز تکه جایی نانوشته می یابم 

و باز آسمان را صدا می زنم تا ببارد تا بدانم که تنها نیستم .

  

نوشته شده در پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 1:0 توسط شاهین| |


سو سو می کند در تاریکی شب آرزوهایم

خسته از حرف سفر،نمیدانم که چه میخواهم

می کشاند روزگار با خود مرا این سو و آن سو

چه می خواهد دگر از من نمی دانم نمی دانم

 

سوگند به آسمانت که دگر جانی نمانده

 برگ افتاده دست بادم،رها،ویرانه مانده  

عادت دل شده  بی صدا در خود شکستن 

صدایم کن خدایا تا دلم رنجی دیگر نخوانده

 

باور شب های من ، ای آرزوی رفته بر باد

آهِ خشکیده بر لب ، ای سکوت نکرده فریاد

در پس کدامین واژه ای طاقتم دیگر به سر شد

بگذار آرام بمیرم ، شاید آیم لحظه ای بر یاد 

نوشته شده در دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 11:2 توسط شاهین| |


دوست دارم سیاه باشم اما سپید

مرداب باشم اما جاری

پاییز باشم اما بهار

گم شده ی شب باشم اما پیدا

کلام ناگفته باشم اما بر ملا

آسمان باشم روی زمین

خفته باشم در خواب غفلت اما بیدار

دوست دارم

بزرگ مردی باشم اما چون کودکان بیاندیشم

دوست دارم سایه باشم اما تکیه بر خویش دهم

سکوتی باشم در دل دل فریاد

به زنجیر عشق باشم اما آزاد

دوست دارم

باشم میان نباشم ها

نوشته شده در دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 22:6 توسط شاهین| |


دوباره فصل چکیدن بوسه ی اشک روی گونه

دوباره شب و دیدن لمس تنهایی که می مونه

 

دنبال اسم تو گشتن بین واژه های تازه

یه غریبه که می دونه داره زندگی می بازه

 

هدیه ی تو نبودن من دل به جاده ها سپردن

پر کشیدن از آسمونت به خاطر تو به خاطر من

 

جشن میلادت مبارک اسم تو تو قلب من حک

می رم و بر نمی گردم عزیزم نداشته باش شک

نوشته شده در جمعه 28 اسفند1388ساعت 1:59 توسط شاهین| |


حس رهایی دارم این روزها

حس جدایی

به پایان می رسم انگار

افق زیباست

خیره بر سرخی اش می شوم

منتظر تا دستی بگیرد دستم

رهایم کند جدایم کند از این آبی بی پایان

نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 23:48 توسط شاهین| |


رنگ کهنگی نمی گیرن چرا خاطره هام

 

دنبال بهونه هان تا که بیان جلو چشام

 

حس بودنت می خواد یه لحظه جون بگیره 

 

تا میام دستاتو بگیرم دلم آروم می میره

 

میشینم یه گوشه یی دوباره کنج اتاقی

 

آسمونی می شم و می بارم شاید بیایی

 

صورت خسته ی ماه تو این شبا چه آشناس 

 

چشمای پرنده یی کنج قفس پر التماس

 

خیره به رد پای گم شده به زیر بارون 

 

می دونم عاقبت نمیرسه به هم دلامون

نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند1388ساعت 20:18 توسط شاهین| |


شوق آسمان داشتی چه می خواهی دگر

 

در به رویت باز است هم قفس پرواز کن 

 

با دلت شوقی نبود هرگز ، می دانم

 

جان از تنم گیر و بالهایت باز کن

 

من به رنگ زرد خزان عادت دارم 

 

تو بهاری باش و زندگی آغاز کن

 

دل من با شب و مهتاب همراز است

 

تو یاد نسیم باش و آفتاب همراز کن

 

اگر روزی قفست بر تو تنگ آمد

 

سر جسم خاموشم نام خود آواز کن

نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 23:11 توسط شاهین| |


بگو عمر من به سر رسید یا که چشمای تو خزون شد

 

بگو که ازم بریدی یا که دیدنت واسم حروم شد

 

چرا این کاغذ بی خط واسه حرفام جایی نداره

 

 آخر شب سیاهم چرا رنگ سپیدی رو نداره

 

ابر از آسمون میارم می بارم باز با هر ترانه

 

تا که اشکامو نبینی ، نفهمی تو دل دارم گلایه

 

آشنا با لب من کاش ها ، آه ها ، شعر جدایی

 

زنده با خاطره ام ، خبری ازم تو داری یا نداری 

نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388ساعت 0:33 توسط شاهین| |


پیرمرد به عادت نگاهی بر چشمانم می اندازد و می گوید : 

 

پسر عاشق شده ای ؟

 

می خندم

 

روزهاست که می گذرد از آن روز

 

پیرمرد می نگرد بر چشمانم اما دیگر  نمی پرسد !!

نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 16:22 توسط شاهین| |


به یاد بیاور که چه کردی با من ...

چه ها گفتی ...

چه ها کردی ...

می دانستی و باز دل به دریا زدی و بر ساحل دل قدم گذاشتی ...

نمی بخشمت هرگز ...

دیگر عشقی نیست ...

دلی نمانده تا عشقی بماند ...

هر آنچه بود به زیر پا گذاشتی و  ...

نمی بخشمت هرگز ... 

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 1:17 توسط شاهین| |


چنان کردی با من که نا آشنایی هیچ نکرد

 

آتشم ساختی گه آشنا خاکستری به درد

 

روزی از عشق گفتی روزی قصه ها از جدایی

 

 شتافتی بر من روزی خار و بی کس به رهایی

 

نسیم سحر گفتی  بخواندی ابر بهار را

 

دگر روز تبر ساختی بخشکاندی ز ریشه ما را

 

گذر کردم از آن سودا از آن سودای بی پایان

 

دگر بار به بر خواندی مرا گفتی تویی جانان

 

بکشتی باز بخشکاندی مرا از سر برانداختی

 

به رسم عاشقی هم شد به عاشق کشی بپرداختی

 

بگو با من چه کردی یار چه کردی با من دیوانه 

 

چگونه سحر شب شد که گشتم اسیر و بی خانه

 

نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 2:32 توسط شاهین| |


پنجره یی رو به فردا

 

پشت سر درهای بسته

 

نمی تونم که جدا شم

 

من از این قلب شکسته

 

دل من هواتو داره

 

بدجوری هم بی قراره

 

نمی خواد ازت جدا شه

 

ولی حیف نداره چاره

 

 

می رم از شهر غریبی که هواش پر درده

 

گم می شم تو این شب تار می دونم برنمیگرده

 

تو چشام اشکی نمونده هدیه یی واسه نگاهت

 

آخرش پر می کشم میمیرم و میرم ز یادت

نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 12:12 توسط شاهین| |


تقدیم به کسی که ترانه ساز شد :

 

بازم میون واژه ها دنبال چشمای توام

 

عجب خیال کهنه یی انگاری باز پیش توام

 

تو این شب های بی فروغ گرمیه دستاتو می خوام

 

 ببخش به من نگاهتو ، که جز تو هیچی نمیخوام

 

صدام بزن از عمق شب که خلوتم بی تو عزاست

 

ستاره جونی نداره وقتی که ماه ازش جداست

 

صدام بزن از عمق شب نذار که تنها بمیرم

 

نذار تو قربت چشات با غصه آروم بگیرم

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 23:12 توسط شاهین| |


آخرین روز از زمستان

 

نیمه شب ، صدایی غریب اما آشنا لرزه ای بر دلش  می اندازد

 

خنده یی بر لبانش نقش می بندد 

 

روز ها می گذراند میان باور و تردید و ناگاه ، ساعت آخرین دانه های شن را نیز رها می کند

 

آشنای دیروز ، باز منتظر آخرین روز از زمستان می ماند تا نیمه شبی دیگر سکوتش را بشکاند ...

 

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 14:57 توسط شاهین| |


دیگر خوب می دانم میان واژه هایت جایی برای من نیست

 

شاید هم نبوده و من روزی پنداشتم  که تو آفتابی

 

من به بارانی بودن عادت دارم

 

 تو آفتاب باشو بتاب

 

 

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 15:58 توسط شاهین| |


گاه و بی گاه میگیرد این دل ازچیست نمی دانم

قصد سفر به عالم دگر دارد از چیست نمی دانم

 

بغض می گیرد تمام وجودم می چکد ابر بهارم

غنچه ای می شکفد از درد از چیست نمی دانم

 

شایدآخرین ترانه باشد آخرین نفس به سینه شاید 

شاید از عشق جدا باید بود زندگی به دردها باید

 

گر  روزی گذرت از گذر تنهایی ما گذر کرد

یادی از دل ما کن بی صدا سوخت و سفر کرد

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 2:27 توسط شاهین| |


در شهر شما رسم بر این است

دیوانه را در قفسش خار کنید ؟

 

غم هجران ز یارش را

ز غافل ‌بال پرواز کنید ؟

 

حسرت دیدن ماه تمام را

با هیاهوی سحرگاه جای کنید ؟

 

یا به هزار مکر و فریب

سر بی گناه بالای دار کنید ؟

نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 0:3 توسط شاهین| |


لحظه های سوت و کورم گم شدن میون آوار

واسه دردام چاره یی نیست من رسیدم به یه دیوار

جاده ی گذشتن از تو چه قدر تاریک و تار

نمیدونم من چه کردم که دلم تو رو نداره

تو مسافریو منم و یک دل بی تاب

تویی آسمون و منم و چشمون بی خواب

توی شب هام غم و غصه ها همیشه بیدار

دل من داره میمیره بهش بگو خدانگهدار

نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 19:59 توسط شاهین| |


بگو آسمون بباره جای چشمام

که کویر دل دیگه آبی نداره

 

بگو بارون بگه از غم جدایی

که سکوت من دیگه نایی نداره

 

بگو تا بگم چی دارم توی سینه

واسه گریه دل دیگه جایی نداره

 

نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 23:6 توسط شاهین| |


سهم من از عاشقی ستاره هارو خط زدن

میونه تنهاییا با تنهایی پرسه زدن

 

سهم من از عاشقی قطره ای رو برگ سفید

انتظار سر راه که رد پایی رم ندید

 

سهم من از عاشقی غروب و یک شب دراز

همسفر غم ها شدن دلی از جنس نیاز

 

سهم من از این تپش گاهی امید اما سراب

دادن خاطره ها یکی یکی به دست آب

 

سهم من از این تلاطم قایقی شکسته دل

یه مسیر بن بست دل سپردن به مرداب دل

 

سهم من آهی که ثانیه ها رو میشماره

رو سکوتو بی کسی رد پایی جا می ذاره

 

سهم من ...

نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 16:5 توسط شاهین| |


برم نیایید مرا جز غم و اندوه دگر نیست

بگذارید تنها بمانم تا بدانند عاشق کیست

هر که آید سویم نبیند چیزی دگر گریه

قطره های اشکم دانند سیاهی شب از چیست

 

گویی که این ظلمت ز گردش زمین است و بس

اما ندانی که در آن دگر رازی نهفتس

این سیاهی از پس دل عاشقای دنیاست

که در عالم خویش نبینند جز دل لیلی کس

 

گر نباشد در دلشان نور امید به فردا

بی شک شده است بی ستاره آسمان دنیا

 

عاشقان را همه شب حلقه به دل ماندن باقیست

عاشقان را  جدایی غم دوری خوردن باقیست

نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 23:9 توسط شاهین| |


 بهش بگین خیلی دلم تنگه براش

بهش بگین جز تو نمیبینه چشاش

بهش بگین خسته شد از فاصله ها

دیگه براش نفس شدن , خاطره ها

بهش بگین خنده رو لب جا نداره

تو چشاش جز غم و ماتم نداره

دنبال نگاه تو توی آینه هاست

 آینه هم پر از تنهاییو تنهاییاست 

بهش بگین که روزگار نکرد وفا

تو هم همرنگ روزگار شدی؟چرا؟

حالا زندگی شده سوختن و ساختن

توی قربت آرزوی دل رو باختن

یه روز می گیری سراغ از دل تنها

اما خاکستری دیگه مونده بر جا

نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 20:26 توسط شاهین| |


 

تویی بهانه ی خوش زندگی

تویی شروع فصل دلبستگی

منم که با شنیدن اسم تو

تموم لحظه هام میشه مال تو

بیا من جز تو ندارم کسی

بیا تا تموم شه دلواپسی

بیا تا بشم دوباره فدات

بخونم عاشقیتو از نگات

 

آخه تو ناز نگات من همه دنیا رو دیدم

برای اون دل سادت همه چی به جون خریدم

حالا که بین نگامون رخنه کرد فاصله ها

دل مجنون من هست به یاد تو همه شبا 

نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 19:57 توسط شاهین| |


                  ای مسافر ...     

                                                                           ای .........

  ای تو که بین من و تو فقط فاصله هاست

                                                    

                                                             ای تو که حضور تو طلوع شب های سیاست

زده خیمه بین دلامون ثانیه ها

                                                           

                                                              چی می شد کوتاه بشه پل بین ما دو تا

غم دوری دیگه نذاشته نایی برام

 

                                                             کاش می شد اینجا بیای همیشه بمونی باهام ...

 

نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 17:1 توسط شاهین| |


ما دو تا پرنده بودیم                            توی آسمون دل ها

مثل دو قناری عشق                           از همه غصه ها رها

توی آشیون این دل                             فصل عشق کردیم آغار

پر پروازو گشودیم                               واسه هم شدیم دمساز

زیر بارون توی سرما                           عشق تو برام یه گرما

روزو شب نداشت فرقی                      وقتی تو کنارم اونجا

واسه پرواز دل من                              عشق تو بهم می داد جون

همه دنیا ماله من بود                         بودم عاشقو پریشون

اما فصل عاشقیمون                           تو نگات رسیده بود سر

قصه ی کوچو نوشتی                        کردی بی صدا سفر

باورش شد دل خسته                        که تو پر زدی از اینجا

دل من کنج قفس ها                          رفتی تو تو آسمونها


کوچ رو همین اواخر نوشتم امیدوارم که خوشتون اومده باشه

نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 0:25 توسط شاهین| |


تو اين شب غريبه هواي گريه دارم
هواي ناله كردن هواي شكوه دارم

منو تنها گذاشتي بدون يادگاري
برام مونده از تو فقط گريه و زاري

وقتي تنهام گذاشتي اون لحظه جون نداشتم
براي گريه كردن اون لحظه نا نداشتم

از آسمون هفتم برات ستاره مي چيدم
چرا بي وفايي رو تو چشم تو نديدم

فكر مي كردم كه عشقت يه عشق بي بهونست
ياد تو هنوزم تو گوشه ي دلم هست

هنوزم كه هنوزه از عشق تو ديوونم
ميدونم ميدونم بدون تو نميتونم
نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 21:25 توسط شاهین| |


یادمه تو سرزمین بی کسی

هردومون خسته از دلواپسی

دل من بی آشیون و بی پناه

تو , تو ساحل دلم قدم زدی

تو می گفتی واسه تو من میمیرم

تو دنیا ندارم من جز تو کسی

تو ستاره بودی و من آسمون

وقتی شب می شد فقط میومدی

یه روزی به انتظار دیدنت

روز و شب کردم دیدم نیومدی

پر زدی از آسمون دل من

رفتی تو, تو آسمون دیگری

دل من دوباره شد بی آشیون

رفتی و نکردی یک خدافظی

                                                            

                                                                  خداحافظ .....

نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 23:16 توسط شاهین| |


شدم اسیر قربت دیار   

 نه راه پس دارم نه راه فرار

 

همه شب هام شده شب یلدا    

 می میرم زنده میشم بشه فردا

 

چه سخته دور از تو بودن  

 حروم برام بی تو موندن

 

چاره چی بود وقتی جاده آغوششو برام کرده بود باز

همه درد و غصه هاشو برام کرده بود راز

 

دیگه ثانیه ها هم برام هیچ تازگی ندارن

باید همیشه چشمام اشک دوری ببارن

 

انگار نبوده قسمت کنار هم نشستن

تقدیرمون این بوده از همدیگه گسستن 

نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت 23:45 توسط شاهین| |


شهری هست اون ور ابرها ؟                               که عاشقا بشن برای معشوق فدا ؟

شهری که هواش از عاشقی باشه!!                  مردمش از دورویی باشن جدا ؟

جایی که عاشقیاش باشه صاف وزلال !                نه فقط به خاطر چشم سیا ؟

عشق هایی که باشن خالی از کینه و دروغ !      عشق هایی که تو زمین ما داره حکم کیمیا !!


یعنی همچین جایی پیدا میشه ؟

شاید باشه شاید نباشه!!

یعنی اشکال از چیه؟ کجای کار آدما ایراد داره ؟

شاید هم اشکال از آدما نیست!!!!!

حتما اشکال از اونیکه ما رو آفریده !!!!!!!

شاید واسه آدمای این زمونه خدا باید دو سه تا دل تو سینه میذاشت!!!!

یا شاید هم باید جای دل رو با روده عوض می کرد که چند متر دل داشته باشه و برا همه جا باشه تا اگه به یکی دیگه علاقه مندتر شد مجبور نشه قبلیه

رو دور بندازه .

اما انگار اینجوری نشده.

مثله اینکه تو این زمونه دل های آدما هم Update میشه !!

حتی شاید زود تر از update شدن وبلاگ ها !!!

نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 0:45 توسط شاهین| |