تبليغاتX
Rushhour

Rushhour

پیدایم کن

از تنهایی خودم به همان اندازه که از تنهایی تو بیم دارم نمی ترسم

 که مرا به سمت سرزمینی سوق می دهد آفت زده

که نقش خیال تو برپیکره اش نقش بسته

وای ... وای ... وای ...

وای اگر این دلهره رنگ حقیقت بر خود بگیرد

وای اگر زمزمه های لب ترس حقیقت داشته باشد

وای اگر آرامش دریای طوفان زده ام باز نگردد

که تبعید شده ی ساحلی پر از رد پای تو خواهم شد

 

آهسته گم می شوم آهسته خاکستر آهسته بر باد

لا به لای شعرهایم قدم می زنم که عطر تو پابرجاست

مرور می کنم چهارشنبه بارانی ام را

می ترسم از چشمانی که سرد و بی روح شده اند

پیدایم کن ، پیدایم کن ، من مسافر شهر چشمان تو بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 22:53  توسط شاهین  | 

اکنون

به گذشته بر می گردم ، آدمک چوبیه نخ آویز

به آینده می نگرم ، قابی شکسته ای که شیشه هایش خرد شده اند

و اکنون ... نمی دانم

خانه ای متروک و مطرود

گندم زاری به آتش کشیده

و مترسکی که ملتمسانه چشم به آسمان دوخته و می گوید بیایید

شاید قطره ای آب ...

دریغ از آنکه روحش را به اسارت برده اند

نگاهی که می لغزد ...

صدایی که می لرزد ...

و لبخندی تلخ که بر لب دارد

بی آنکه بداند چرا

 

گم شده ام میان چراغ دو تیر برق کوچه

خاموش شد

 

نه دیروز ، نه امروز و نه فردا

من از قبل مرده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 11:49  توسط شاهین  | 

شاعر

بیهوده به دنبال چه می گردی شاعر باز کن چشمانت را !

کجای این گندنامه محتاج به چرندیات تو می نماید که چنین غرق در وهم و خیالی ؟

قافیه ؟!!

واژه ای تازه و نو ؟!!!

لب دریا ... خیره بر آبی بی پایان ... !

نشد ؟

پاییز ، زیر باران ، خش خش برگ ها ... !!

غمگین است ؟

دست در دست ، همه چی آرومه ؟؟

نمی بینی کودکی پارچه و بطری بر دست ، پاک کنم ؟

بخاری ماشینت روشن ، می چرخوانی فرمان را به هر سو که دلت خواست

 تو چه می دانی از سرما ؟؟

انصاف کن ، راستش را بگو ، چند بار به تماشای سگی  که در میان زباله ها پرسه می زند نشسته ای ؟

مگر غیر از قناری و مرغ عشق چیز دیگری هم بود ؟!!!

فوق فوقش در قفس بودند و تو آزادشان کردی

به دنبال چه می گردی ؟ عشق ؟

وقتی حتی نمی دانی که عشق چیست !!!

 بازی عشق است ؟ یا عشقبازی !

دیده ای دختری را که برای لمس فردا

زیر کوهی از غم و نفرت لقب فاحشگی به یدک دارد ؟

پسری را که سینه سپر کرده و بادی به غبغب انداخته و می گوید : حلش کردم !!

غافل از آن که بیچاره نمی داند چه کسی تن به حراج گذاشته !!  

اشک کودک را چطور ؟

پدری که می آید و باز مثل هر شب مست

سیگاری روشن می کند و

داستان هر شب

دعوا و کتک کاری

...

...

و تو همچنان روی بوم

درخت را سبز بکش

آفتاب را زرد و رودخانه را آبی

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 1:1  توسط شاهین  | 

دیوار

توی این اتاقک سرد

وقتی که می بارد از هر سو درد

وقتی که چشمانم می گردد پی روزنه ای بر نور

میان حضور موزون سکوت  

دستانم سرد

جسمم بی روح

واژه هایم بی رنگ

چمبره به روی سینه ام ترس و وحشت

تا چشم می بیند دیوار هست و دیوار

لمس بی انتهای رج های آجر

لمس خاطره های به جا مانده بر سنگ

دیوار ...

دیوار ...

دیوار ... 

دیواری بین من و تو

+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 12:10  توسط شاهین  | 

پایان

کوله بارم را بسته ام امشب

بوسه ای بر لب مرگ خواهم زد

آخرین قطره ی اشک را خواهم ریخت

 تن عریان درختی به تبر خواهم زد

خسته ام از جور و جفایی که بر من شد

دستی به دست نوازشگر درد خواهم زد

رقص باد به روی گندم زار چه زیباست

آتشی بر مزرعه خشک وجودم خواهم زد

می شنوم از دور  قناری ها می خوانند

بر لب و بغض گلو مهر سکوت خواهم زد

 

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 23:43  توسط شاهین  |