پیدایم کن
از تنهایی خودم به همان اندازه که از تنهایی تو بیم دارم نمی ترسم
که مرا به سمت سرزمینی سوق می دهد آفت زده
که نقش خیال تو برپیکره اش نقش بسته
وای ... وای ... وای ...
وای اگر این دلهره رنگ حقیقت بر خود بگیرد
وای اگر زمزمه های لب ترس حقیقت داشته باشد
وای اگر آرامش دریای طوفان زده ام باز نگردد
که تبعید شده ی ساحلی پر از رد پای تو خواهم شد
آهسته گم می شوم آهسته خاکستر آهسته بر باد
لا به لای شعرهایم قدم می زنم که عطر تو پابرجاست
مرور می کنم چهارشنبه بارانی ام را
می ترسم از چشمانی که سرد و بی روح شده اند
پیدایم کن ، پیدایم کن ، من مسافر شهر چشمان تو بودم
